خاطرات تلخ
سپیده سر بر می آورد و تاریکی میرود تا روز نوید گر زندگی باشد .شب گذشته شغال ها ناله های غم انگیزی سر می دادند."ایشوم "نزدیکی شاپور اتراق کرده .مردی تنومند دست و پایش را جمع کرده و میرود تا با خانواده اش دیدار کرده و سر و رویی تازه کند.سفارشات لازم را میکند.راه می افتد گامهایش استوار است زیر لب زمزمه میکند .چنارشاهیجان و اولاد میرزایی با خانه های کاهگلی اش پذیرای اوست.اهالی خانواده را دیدار میکند و جویای حال اهالی"بنکو" میشود.وقت آن رسیده که برگردد چرا که او مرد ایل است ایلی که در آن دشت و دمن حرف اول را میزند ماندن را برنمی تابد.غیرت پسر جوان و خوش سیمایش اجازه نمی دهد که پدر برود و در انتظار اتومبیل هایی بایستد که نمی آیند. جوان خوش بازو هدایت موتور سیکلت را برعهده دارد.جاده خاکی اولاد میرزایی را پشت سر میگذارنذ باد خنکی که از باغ های اطراف چشمه ی چنار می وزد صورتشان را نوازش میدهد... و ماشین شورلتی چند متر آن طرف تر خاموش میشود
پدر و پسر را در دو آرامگاه نزد هم به خاک میسپارند روی یکی مینویسند سردار و روی دیگری مینگارند غریب...
یادشان گرامی
بسم الله الرحمن الرحیم