قصه ای تلخ اما واقعی که خواندن آن ب همگان توصیه نمی شود.

"من حنجره کلاغ را دیدم"  $  کلاغی  ک هر روز صبح  بر روی تیرک چوبی پشت خوابگاه می نشست یکسره ناله می کرد.من هر روز صبح از روی تراس منتهی ب اتاقم این صحنه را نظاره گر بودم . نمی دانستم ک این کلاغ چه میخواهد و چه میگوید.کلاغ مدام بی تابی می کرد و بالا و پایین می پرید ، من گلی را که در تراس داشتم آبیاری می کردم. پرتو آفتاب صورتم را که نوازش می کرد ب اتاق بر میگشتم، هر روز این ماجرا تکرار می شد &

هنر من نویسندگی است.داستان حنجره کلاغ را سالها پیش نوشتم. آنروزها جشنواره فرهنگ اقوام در محوطه دانشگاه دایر بود.از من خواستند در مورد  فرش دستباف بنویسم.هفته ی موعود رسید دختری با لباس "ترکی قشقایی" نوشته های مرا در باب فرش دستباف در جمع کثیری از دانشجویان می خواند، نور آفتاب طرح مارال و شیر را درخشان کرده بود. چند دستباف قشقایی چشمان تهرانی ها را گرفته بود.عکس های فراوانی با قالی های دستباف  خوش نقش و نگار گرفته شد.

قالی بافی یک هنر است!!
در کتاب ها خواندم ک:  "هنر قالی بافی، هنری بی بدیل و ماندگار است. تمام نگاره های قالی سرشار از  هنر است.قالی بافی هنری است وزین..فرش های دستباف  قصه اش دیگر است ، دستباف ها  بر  عرش قله ی این هنر ایستاده اند."

تک تک گره های قالی از هنر سرشار است.تصورات یک زن ایلیاتی نقش ها را بر صفحه ی فرش حکاکی می کند."ایلیاتی"در کوچا کوچ هر منظره ای را ک دیده است، با دستان پر توان خود بر قالی نقاشی  می کند.از نقش اسلیمی گرفته تا شکارگاهی مارال، جیران، حوض و گل بوته، لچک ترنج،  از جاجیم های طرح های خشتی، افشان شاه عباسی گرفته تا قالی و گبه طرح شیر ...

گفتم ک گفته اند :" قالی بافی هنر است"
من نمی پذیرم.
من روزهایی را ب چشم دیدم ک نمی توانم این جمله را بپذیرم.

چ کسی گفته است ک قالی بافی هنر است !!!
من دستانی را دیده ام ک کبود بودند، من انگشتانی دیده ام همه زخمی ...

تک تک  گره های یک قالی درد است.تک تک گره های قالی نشان از روزهای سختی است ک کند و آرام سپری شده اند.
دیر زمانی است ک دیگر نمی توانم قالی را ب مثابه یک هنر بنگرم!
روزهایی طاقت فرسا در گرمای یک تابستان که از فصل درد گذشته اند.

درخت  توت بزرگ حیاط ما بر آنروزها شهادت دهد.  " دار قالی " که  بر زیر سایه سار این درخت بزرگ و " پشت ب آفتاب" است.مادری ک شبانه روز می بافد.
آری چه کسی میگوید قالی و قالی بافی هنر است.تنها بر روی "دارقالی" است ک رنگ ها شادند.

آری رنگ های شاد قالی شورش درونی یک مادر است در برابر درد ها.
 
تنها در درون نقش و نگارهای قالی است ک شادی بر سیاهی قالب است.دستان پینه بسته ، نوک انگشتان کبود ، شب و روزهایی ک از پی هم می آیند و می روند ...حقیقت قصه اینهاست.

اما در ذهن مادر قصه ما چه میگذرد!

تابستان است و گرمای طاقت فرسا ، عرق پیشانی مادر  روی "دار قالی" روایتگر شدت گرماست ...روزهای طاقت فرسا، گره های پی در پی .."کرکیت های"  پی در پی ...ساعت هایی ک دور میگذرند و قالی ک ب سختی پیش میرود.
(" کرکیت : ابزار قالی بافی ک پی در پی زده می شود و گره ها را بر روی رشته های نخ محکم می کند.برای بافتن  چند سانتی متر ، حداقل روزانه 1000 بار کرکیت ب صورت متوالی زده می شود. این امر نیازمند نیروی بسیار و صرف انرژی زیاد است و مچ دست فشار و درد بسیاری را متحمل می شود)

زندگی طول یک قالی است. گره های قالی آینه ی تمام نمای مشکلات زندگیست. بهای بافتن  آن عمر یک مادر و جوانی اش است.
آ
ن مادری ک بر پهنای این قالی شب و روز، پی در پی گره میزند و یکی یکی با چاقو. - ب اندازه یک انگشت -  نخ ها را می برد .هم باید حواسش ب نقش نگارها باشد. هم ب رنگ ها، باید جوری تعادل را حفظ کند ک اطراف قالی در حین بافتن جمع نشود ، نقش ها سر جای خودشان باشد و رنگ ها هم....و " کرکیت " هایی ک با فرود و فراز های بسیار پایین می آیند و گره ها را بر سطح قالی می نشانند.
آری زندگی طول یک قالی است با گره های بسیار .قصه عمر یک مادر است با فرود و فراز های بسیار...حداقل برای مادر این قصه اینگونه بوده است.

چ کسی می گوید ک قالی بافی یک هنر است.این درد کمر ، زخم دستان ، کبودی نوک انگشتان و عرق پیشانی یک مادر است - ک با خون دل خوردن - بافتن یک قالی را پیش می برد.

چه کسی می گوید ک قالی یک هنر است!!

درخت پیر حیاط خانه ما شهادت دهد بر همه روزهایی ک گذشت.
من ب کودکی ام فشار می آورم.ب آنروزها رجعت می کنم.خودم را کودکی می یابم ک با چندین خواهر و برادر قدونیم قد در حیاط بزرگ خانه مان مشغول بازی هستیم.من کودکانی را می بینم ک گرمای تابستان را در زیر سایه درخت پیر می گذرانند.
آری من از آن روزها می گویم.قصه ای ک من راوی آن هستم از یک تابستان گرم و طاقت  فرسا  عبور کرده است.قصه ای ک تک تک جملاتش با خون دل و عرق پیشانی مادر بر لوح کهنه کتاب زندگی حک شده است.
این قصه سطر هایی دارد ک هیچ نقطه ای شجاعت پایان دادن آن را ندارد.  
همسایگان در طول روز صبح ها و عصرها مهمان همیشگی مادر هستند.یکی از خاطرات جوانی اش می گوید ، آن یکی از قیمت النگوهایش سخن می گوید..یکی از همسایه ها از پرده های سلطنتی خانه ش ک تازه خریده حرف میزند.  آن دیگری از ظروف کریستال خانه اش می گوید ، یکی پز همسرش را می دهد و آن دیگری زینت آلات خود را ب رخ زنان همسایه می کشد.
مادرم چیزی برای به رخ کشیدن ندارد.تنها چیزی که مادر در این جمع ها بر رخ همگان می کشد لبخند است و  امید.دخترک ها مدام چایی می آورند.درون مادر غوغایی است.
روزها و شب ها میگذرد ، اواسط شهریور ماه است."اول مهر" نزدیک است.درون مادر غوغایی است،کار بافتن قالی ب کندی پیش میرود.زحمت بسیار می طلبد و رنج فراوان ...
صبح از راه می رسد ، اولین گنجشکی ک از خواب بیدار شده است "جیک جیک کنان" از راه می رسد.سرم را از " پشه بند" بیرون می آورم، مادر آنطرف تر روی دار قالی نشسته است  زیر لب زمزمه کنان کار قالی را ب پیش می برد.

اطراف "دار قالی"آب پاشی شده است ، بوی خاک مشامم را غلغلک می دهد، سنجاقکی آنسوتر بر روی یک برگ نورسته نشسته است.

نسیم با طراوتی می وزد.کودک های بسیاری ک در کنار هم غرق در رویای خویش خوابیده اند.پرتو خورشید بالا می آید و برای نسیم صبحگاهی عشوه گری می کند.آسمانی ک آن سالها سقف خانه ماست گواه لحظه لحظه آنروزهاست.پدرم روبروی آفتاب ایستاده و زیر لب وردی را زمزمه می کند.

سر میچرخانم ، کوچک ترها در خوابی عمیق هستن.می توانم  رویایی ک از ذهن کودک غرق در خواب میگذرد را تصور کنم.."ماه مهر در پیش است.خود را با کیف و کفشی نو در روی صف صبحگاهی مدرسه می بیند".نسیم صبحگاهی ملافه را از روی صورت دخترک هم ب کنار میزند او هم در رویای خود چندین دفتر و قلم را ک در دست دارد ب همه ی هم کلاسی هایش نشان می دهد.

باز سر میچرخانم مادر را می بینم ک از سپیده دم بر روی قالی نشسته است، نمی توانم ذهن او را بخوانم.غرق در افکار خود است.منتظر بیدار شدن بچه هاست، پس از رتق فتق صبحانه بچه ها باز ب روی دار قالی بازمیگردد.
مهرماه در پیش است . قالی ای  ک ب روزهای پایانی خود نزدیک تر می شود.هرچه ب طول قالی افزودتر می شود ، ترک های دست مادر هم  عمیق تر ،کبودی سر انگشتان کبودتر و پینه های دستش بیشتر می شود.

ابتدای قصه گفتم : این قصه از سالهای درد و  فصل تابستانی عبور کرده است ک من خود نظاره گر آن بودم. آنقدر تلخ است ک هیچ نقطه ای جرات پایان دادن ب سطر آخرش را ندارد...

 

              ادامه دارد...

داستان کوتاه "حنجره کلاغ" داستانی مجزا نوشته شده در سال 89 - کوی دانشگاه ..