میخواهم برگردم ب روز اردو ،  تنها روزی ک کتاب و درسی نبود ولی یک دنیا زندگی بود و در کنار هم زیستن، در شعاعی ک فاصله ش را صمیمیت  تعین می کرد .

حجم اندوه مرا رنج می دهد،میخواهم برگردم...از  دوربین "یاشیکا" می خواهم  باز همه ما را در یک قاب جمع کند.

میخواهم برگردم ب روزهایی ک شب تا صبح از شوق اردو خوابمان نمی برد ، سبد ظروف و غذا و زیر انداز در دست ، جلو مدرسه، پای پله ی مینی بوس ب خط میشدیم.رضایت نامه ها را تحویل می دادیم .سوار میشدیم.

چ رسم قشنگی بود، معلم ها روس سفره با دانش اموزان غذا میخوردند.

یادش بخیر " شاید مزه ی شش ماه درس خوندن توی مدرسه مخصوصا توی دوره ی ابتدایی و راهنمایی ، همون یک روزی بود که قرار بود بریم اردو، مینی بوس هایی که مزه ی این اردو ها را دو چندان می کرد چرا که مسافت نیم ساعتی را یک ساعت و نیم طی می کرد و بچه ها هم عاشق این بودن که مسافت بیشتر باشه ، مکان اردو غالبا چشمه ی رنجون کوهمره نودان   و سرآب بهرام  و البته اطراف نورآباد و ...

یادش بخیر،از یک هفته پیش با کلی شور و شوق فکر و ذکرمون روز اردو بود،کی چی بیاره،  رضایت نامه ی اولیا، آواز خوندن های توی مسیر،جدا نشدن از گروه...بودند دانش آموزانی ک امضای والدینشان را جعل میکردند.

بازی های کودکانه اردو  ، منچ و مارپله ب ما این درس را آموخت ک مسیر را باید پله پله طی کرد.اگر از سر شانس با نردبانی از پله دوم ب پله 89 رسیدی احتمال اینکه در پله 99 با نیش مار مواجه شوی هست.

 

خدا رحمت کنه آقای محمدی مدیر مدرسه شهید سرتیب را توی اردو ها خیلی سخت گیر بود،حق داشت مسئولیت پذیر بود،مرحوم ابراهیم مردای معلم ابتدایی،یادش بخیر آقای علی اکبر رستمی ،آقای اکبرپور و اسکندر جاویدی توی اردو ها سعی می کردن بچه ها راحت و آزاد تر باشند و بهشون خوش بگذره..

جو صمیمی معلم ها با دانش آموزان هم خودش قصه ی جدایی داشت،معلم ها که معمولا بچه های کوچکشون را همراه خودشون آورده بودند،بالاتر از دانش اموزان فرش پهن می کردند و بساط چای و خوراکی هاشون به راه بود.

 

نه حرف از سیاست بود نه حرف از ژنو و برجام ، نه تحریمی، فیش حقوق معلم ها که معمولا توی اردوها صحبتش بود تا سر ماه معلم ها را ساپورت می کرد و یادم نمیاد معلمی اون دوره سر تاکسی کار کنه و یا سختی گذران زندگی داشته باشه البته استثنا هم داشت ...القصه این وجدان معلم بود ک پیگیر امور درس و مشق دانش آموزان بود نه مبلغ فیش حقوقی...

همه چی ساده و باصفا بود،در تصورات کودکانه آنروزها هم دنیا به این بزرگی نبود، وسعتش از چنارشاهیجان تا نهایتا شیراز بود ،برنج ها هنوز قدشان به این بلندی نشده بود ،مرغ ها هم سویای کیلویی دو هزار تومان نمی خوردند

دل ها صاف، لباس ها وصله دار، هزینه ی رفت و برگشت یک برگ اسکناس دویست تومانی بود، پول توجیبی برای آن روز که روز خاصی محسوب می شد یک اسکناس پنجاه تومانی بود، اسکناسی که روی آن جماعتی در صف نماز ایستاده بودند و پشتش تصویر دانشگاهی بود که تا  آنموقع هیچ دانش آموزی از چنارشاهیجان در آنجا درس نخوانده بود،همان اسکناسی که امروز جزء خاطرات شده.

( همان دانشگاه تهران ک اکثرا دانش آموزان دهه ی هفتاد مدارس قایمیه ب واسطه استعدادشان  از آنجا سر در آوردند )

چقدر خدا خدا کردیم لاکپشتمون خراب نشه و دل هیچکی کباب نشه، چقدر کودک درونمان آنروزها کودک تر بود.

رسیدیم و رسیدیم کاشکی نمیرسیدیم ،کاشکی بزرگ نمی شدیم و ب بهانه بزرگ شدنمان، بسیاری از آرزوهای کودکی مان را ب دار نمی آویختیم.

 

به یاد تمام معلم و مدیر های دوران ابتدایی و راهنمایی و دانش آموزان مدرسه شهید سرتیپ میرزایی چنارشاهیجان و شهر قایمیه

 

این نوشته یکبار در سال 92 منتشر شده و امروز نیز ب بهانه پاسداشت روز معلم همرسانی می شود.