د

قدر استاد ..ب بهانه روز معلم

به نام نامی او ...

 در تقویم تورقی کردم ، امروز را پاسداشت مقام استاد ، معلم
 و آموزگار یافتم.با قدری پیش و پس کردن تقویم  مقام تمام آموزگاران اردیبهشتی از جمله استاد محمد بهمن بیگی ،صمد بهرنگی و دکتر محمد معین، استاد کاتوزیان را پاس میداریم.


از پدر گر  قالب تن یافتیم/ از معلم جان روشن یافتیم.

 

تبریک خود را نثار تمام این دلسوزان می نماییم از اساتید دانشگاه گرفته تا آموزگاران در پایه های مختلف ، ب ویژه معلم دوران ابتدایی خودم مرحوم ابراهیم مرادی ، جناب آقایان سردار میرزایی، یونسعلی نجفی و سید اسماعیل حسینی و مدیر ارزنده  آقایان اسکندر جاویدی و علی اکبر رستمی و تک تک عزیزان در تمام سطوح ، چرا ک قالب نفس و روح دانش آموز در همان دوران ابتدایی بسته می شود ، چون لوحی سپید ک دلسوزی های یک معلم آن را جلا می دهد و ب سر منزل مقصود رهنمون میسازد.


حکایت های مختلفی را در حوزه علم و ادب در وادی آموزش و معلمی شنیده ایم.چ بسا سعدی شیراز آنقدر تعمق و تفکر کرده ک در این معادله ک پدر والاتر است یا معلم !? جوهر قلم خود را بر گلستان خود چنین ب سر رشته طبع آراسته : پیرمردی ظریف جهاندیده گفت:

"پادشاهی پسر به مکتب داد

لوح سیمینش بر کنار نهاد

بر سر لوح او نبشته به زر

جور استاد به ز مهر پدر "

باری اگر اغراق نکرده باشم باید هر شاگردی ب هر مرتبه ای رسیده باشد از موکب خود پیاده شود و در برابر عظمت معلم و آموزگار خویش سر تعظیم فرود آورد و مقام و منزلت ایشان را گرامی دارد.چنان ک "محتشم کاشانی"  گوید با این خصایل ملکی ، هر چند ک خلاف رسم باشد" باید که سجدهٔ تو کند هر که آدم است"

###

من از سالهای پیش می گویم.من از روزهای خوب می گویم.من از انسانهای خاص می گویم.

معلمی را دیدم ک برای دانش آموزش کفش خرید.

معلمی را ب یاد دارم  ک از دو رودخانه در مسیرش میگذشت ،باری این شرافت معلم و معلمی بود ک این مسیر را می پیمود.


معلمی را دیدم ک پول قلک فرزندش را به  دانش آموز یتیم ش ب عنوان جایزه هدیه کرد.

من از دهه های گذشته می گویم ،در اردوی " چشمه ی رنجون  کوهمره " آموزگاری را دیدم ک بین همه غذاها  از غذای پسرکی خورد ک تنها نان و ماست داشت.

در یک سوز سرمای زمستانی ، معلمی از دیار ممسنی  در امتحانات پایانی کت خویش را ب تن دآنش اموزش کرد ، ک از شدت سرما دستانش ب برگه امتحانی نمی چرخید.


قسم به شرافت معلم های دهه های گذشته و انسانیت و مظلومیت شان ،
قسم به باورهای زیبایشان...
که دعا برای معلم در دعای صبحگاهی مدارس از قلم افتاده .

###

لاجرم و ب قید ضرورت ناچارم شعر شاعر شیراز را وارونه کنم ب خود یاد آوری کنم ک " جمله هنرش گفتی عیبش را هم بگو " 

دست ب دامان ایرج میرزا شدم ، چرا ک معلم تمامش هنر است و انسانیت و مکارم اخلاقی ...
..."
که به تعلیم من اُستاد اِستاد
هر چه می دانست آموخت مرا
غیر یک اصل که نا گفته نهاد:
قدر استاد نکو دانستن
حیف استاد به من یاد نداد"

تنها چیزی ک ب ما نیاموخت "پاسداشت یاد استاد "بود. و قدری هم ما کوتاهی کردیم.

###

اندکی هم به امروز رجعت کنیم.دلگیرم از تمام مدارسی ک با حجت های جور واجور خانواده ها را ب زحمت می اندازند.

دلگیرم از کاغذهای رنگی ..از پوشه های صورتی .
دلم همان دفترهای کاهی را میخواهد.

دلگیرم از قلم های مارک دار ،از مداد رنگی های شیک ..دلگیرم از قیچی صدو پنجاه هزارتومانی .دلم یه مداد نصفه نیمه و یک پاکن میخواهد.

دلگیرم از کیف های طرح بتمن ، از دفترهای جور واجور .دلم تنها یک کیف ساده میخواهد .

دلگیرم از سرویس مدارس از  بوق های ممتد.دلم یک جاده خاکی میخواهد ، چند دوست ساده با بدرقه مادر 

دلگیرم از خیلی چیزها ...

ب قول مرحوم شکیبایی "روزگاری شده است ک دیگر هیچ چیز مثل سابق نیست"  

مدادی میخواهم ک آنقدر بتراشم و برسم ب آنروز های خوب ...

دوس دارم معلمی را ببینم ک برداشتش از " اپل" همان سیب خوش بو و خوش طعم سرحد " گچ نقاشی " است ک دانش آموزش ب اون تقدیم می کند.

دوس دارم معلمی را ببینم ک تنها غمخوار و ههمراه همیشگی اش کتاب است ، یک دیکشنری ،یک نهج البلاغه و یک قرآن جیبی ...

دوس دارم برگردم ب کودکی ، معلمی را ببینم ک با دست تخته سیاه را پاک کند ، معلمی ک یک شب تا صبح برای طرح سوالات وقت میگذارد.


دوس دارم برگردم و معلمی را ببینم ک تنها دغدغه ش آموختن هست ..

دوس دارم یک معلم ببینم.

 

 ب سخن سعدی شیراز اشارتی می نمایم 

"معلم را کمال بهجتی باید و طیب لهجتی ، چرا ک معلم حسن بشریت است. آنچنان که درآداب درس ما نظر میفرمایی ، در آداب نفس ما نیز تاملی بفرما "

 

این چند خط گلایه ای بود از برخی از معلمان نسل حاضر..

###

بغض بی اختیار امانم را نمی دهد.یادی کنیم از معلم ها و آموزگارانی ک دیگر در بین ماها نیستند ، ب رسم ادب فاتحه ای بخوانیم برای پاسداشت روزهایی ک از جانشان برای ما مایه گذاشتند.

غرض پاسداشت مقام معلم بود قدری ب تلخی گرایید .خاطره ای مرا غلغلک می دهد ،چ بسا خواندنی باشد.

#####
این قسمت مطالعه آزاد و اختیاری می باشد.ب ادامه مراجعه نمایید.

(در کلاس  شیطنت در حد اعلا بود ، همه در عنفوان جوانی ب غایت شیطنت می کردن.در دبیرستان شهید مفتح محله اولاد میرزایی شهر قایمیه ، دآنش آموزانی از تمام قومیت ها و طوایف در کنار هم، یک سمفونی زیبا از فارس ، ترک ، لر ...از حکیم باشی،عمویی، ،بنارمورد ،از زنگنه ،الیاس آباد، ملاانبار ،مظفر آباد و شاگلدی تا کوهمره ای های ساکن چنارشاهیجان...
(دانش آموزی بود ک در تمام پایه های درسی از ابتدایی تا پیش دانشگاهی همیشه رتبه اول و نخبه بود.بی حد و اندازه شیطنت می کرد.
نامنظم بودن از وجناتش می بارید.اراده بالا ،در اعتقادات و باورهای دینی در اوج بود. غروری بی حد و حصر،قدی متوسط ،شبیه انقلابی های دهه پنجاه.. از کاسترو و چگوارا میگفت .

در زمینه ای نبود ک اطلاعات نداشته باشد.در طنز و شوخی از همه طنزپردازان گذشته از عارف قزوینی گرفته تا کیومرث صابری ( گل آقا) در آستین داشت.چخوف و کافکا را نقد و تحلیل می کرد ،گاهی هم در پشت مدرسه با یک مارمولک معرکه می گرفت.

اگر طرح و ایده شیطنتی از طرف این دانش آموز ارایه می شد اکثریت دانش آموزان این کلاس بی چون و چرا پذیرفته و ایده و طرح عملی می شد ، دلیل غالب این تبعیت هم این بود ک بار علمی دانش آموزان در مواقع امتحانات بر دوش این دانش اموز بود)
 این کلاس شلوغ سی سه نفره  گوی سبقت را از تمام مدارس شهرستان ربوده بود. اما در شیطنت و مخل بودن...

مدیر مدرسه  از بهترین و قاطع ترین مدیران دهه هشتاد بود ک از همین جا ب پاسداشت خدماتشان ب نشانه احترام از جا برمی خیزم..
در دوره دبیرستان  از سنوات قبل معلم ها با روحیات این کلاس آشنا بودند، بعضی با قاطیعت ،عده ای با کیاست ، عده ای هم با تنبیه این کلاس را اداره می کردند.

اما خاطره برمیگردد به معلمی ک پارسال ب شهر دیگری رفت و قرار شد  معلمی جدید ب مدرسه بیاید.

معلم جدید در دفتر حاضر شده بود و مدیر و معاونت محترم ایشان را توجیه کرده بودند ک این کلاس شرایط خاصی دارد و در عین حال ک دانش آموزان مستعدی هم دارد ولی مخل ترین و پر حاشیه ترین کلاس این مدرسه هست.

خلاصه در یک ماه دو معلم آمدند و کلاس را دیدند و اعلام کردند ک شعبه دیگر را بر عهده میگیرند چون معتقد بودند اینها در پی آموختن نیآمده اند.

معلم جدید از راه رسید ، معلم وارد کلاس شد ، اندکی ایستاد ، سرجایش نشست ، نظری ب دانش اموزان کرد، اندکی ب فکر فرو رفت .ناگهان بر روی میز کوبید ،دانش اموزی ک ب دلیل افسردگی  همیشه در صف اول خواب بود چمباته می زد.

معلم میخواست ک گربه را دم حجله کشته باشد ،با صدای بلند و خشمگین گفت : تنها دو راه در جلو پای شماست ..کسانی ک میخواهند درس بخوانند بمانند ، کسانی ک نمی خواهند درس بخوانند ب سلامت...

سکوتی در کلاس حکفرما شد ،بین نیمکت ها نوشته ای بین دانش اموزان ب سرعت رد بدل شد، تمامی دانش اموزان کلاس یکدست و یکصدا  از کلاس خارج شدند.

 یکی از دانش آموزان شیطنت را ب حد اعلا رساند برگشت و زیر دست  دانش اموزی ک در نیمکت  اول خواب بود را گرفت و از کلاس بیرون آورد ،آری ایده معلم جدید الورود جواب نداد و گربه تا دوره پیش دانشگاهی در کلاس می چرخید....

 

طرح و ایده آن دانش آموز کذایی اجرا شده بود)


#######

#####

دلم برای تمام آنروزها تنگ شده است.
دلتنگم... چرا که پشت هیچ مدرسه ای، هیچ دانش آموزی سیگار ب لب نداشت.
از سایه مد و چشم هم همچشمی در مدارس بیزارم... دلتنگم برای سایه دیوار مدرسه ..

دلتنگم برای همکلاسی ها .

دلتنگم برای صف صبحگاهی.

دلتنگم برای انشا$.دلتنگم برای  املا .

دلتنگم برای حرمت معلم و دانش اموز ..

اواسط ابتدایی ،دانش اموزی بی نهایت تنبل و شیطان بود ک داد همه را درآورده بود،پای تخته سیاه رخ در رخ معلم... آموزگار گفت جمع تفریق کن بلد نبود،گفت بخوان غلط خواند، گفت بنویس :  " مرا ببخشید ،تلاش میکنم" از نوشتن این جمله امتنا کرد ..
اموزگار یک سیلی ب او زد .دانش اموز بر گوشه پایین تخته سیاه چسبیده بود و تکان نمی خورد ، دقیقه ای گذشت.دانش اموز تکان نمی خورد .معلم جلوتر رفت ، میخی در گوشه پایین تخته سیاه بر سر دانش آموز فرو رفته بود.دانش اموز  نمی توانست تکان بخورد ...از شدت ترس حرف نمی زد ، معلم هاج و واج....

دلم برای خودکار لای انگشتان تنگ شده است ، آموزگار خودکار را بین انگشتان میگذاشت تا بدانیم ک این قلم را نباید ب خطا چرخاند.

یک دست و یک پا در هوا ، ایستادان جلو کلاس ...همه اینها درس زندگی بود.
(فقط حکمت اون سطل زباله ک موقع تنبیه ب دست دانش آموز می دادند را هیچ وقت نفهمیدم )

 بر می خیزم و تمام قد می ایستم،  ب تمام زحمت کشان این عرصه از بازنشستگان تا کسانی ک هنوز خدمت می کنند ادای احترام میکنم و با یک تکه گچ بر تخته سیاه ی این رواق زبرجد مینویسم "معلم عزیزم روزت مبارک" 

 

جا دارد اینجا از اولین دبیر خودم، برادر بزرگ م ، دکتر عباس نجفی ک استاد ما و نور چشم ما بوده و هست سپاسگذاری کنم.چرا ک هر چه  در حوزه ادبیات داریم از ایشان هست.مصداق بارز این شعر سعدی شیراز " در آتش اندیشه چو عود / خویشتن سوخته م تا بو ب جهان برود..باری هر چه در توانش بود برای ما گذاشت چون عود بر آتش"

 👏👏👏👏👏

ما را چه می شود!!

اسکندر نجفی..اردیبهشت 1399