کاشکی نمی رسیدیم..خاطرات اردو
یادش بخیر،اردو ،شاید مزه ی شش ماه درس خوندن توی مدرسه مخصوصا توی دوره ی ابتدایی و راهنمایی ،همون یک روزی بود که قرار بود بریم اردو، مینی بوس هایی که مزه ی این اردو ها را دو چندان می کرد چرا که مسافت نیم ساعتی را یک ساعت و نیم طی می کرد و بچه ها هم عاشق این بودن که مسافت بیشتر باشه ، مکان اردو غالبا چشمه ی رنجون(پاپون) بود و البته اطراف نورآباد و ... ،یادش بخیر،از یک هفته پیش با کلی شور و شوق فکر و ذکرمون روز اردو بود،کی چی بیاره، رضایت نامه ی اولیا،آواز خوندن های توی مسیر،جدا نشدن از گروه...
خدا رحمت کنه آقای محمدی مدیر مدرسه شهید سرتیب را توی اردو ها خیلی سخت گیر بود،حق داشت مسئولیت پذیر بود،مرحوم ابراهیم مردای معلم ابتدایی،یادش بخیر آقای علی اکبر رستمی ،آقای اکبرپور و اسکندر جاویدی توی اردو ها سعی می کردن بچه ها راحت و آزاد تر باشند و بهشون خوش بگذره،
جو صمیمی معلم ها با دانش آموزان هم خودش قصه ی جدایی داشت،معلم ها که معمولا بچه های کوچکشون را همراه خودشون می اوردمد،بالاتر از دانش اموزان فرش پهن می کردند و بساط چای و خوراکی هاشون براه بود،نه سیاست نه حرف از ژنو، نه تحریمی، فیش حقوق معلم ها که معمولا توی اردوها صحبتش بود تا سر ماه معلم ها را ساپورت می کرد و یادم نمیاد معلمی اون دوره سر تاکسی کار کنه و یا سختی گذران زندگی داشته باشه البته استثنا هم داشت ...
همه چی ساده و باصفا بود ،دنیا هم به این بزرگی نبود ،وسعتش از چنارشاهیجان تا نهایتا شیراز بود ،برنج ها هنوز قدشان به این بلندی نشده بود ،مرع ها هم سویای کیلویی هزار تومانی نمی خوردند ،دل ها صاف، لباس ها وصله دار، هزینه ی رفت و برگشت یک برگ دویست تومانی بود،پول توجیبی برای آن روز که روز خاصی محسوب می شد یک اسکناس پنجاه تومانی بود ،اسکناسی که روی آن جماعتی در صف نماز ایستاده بودند و پشتش تصویر دانشگاهی بود که تا آنموقع هیچ دانش آموزی از چنارشاهیجان در آنجا درس نخوانده بود،همان اسکناسی که امروز جزء خاطرات شده.
چقدر خدا خدا کردیم لاکپشتمون خراب نشه و دل هیچکی کباب نشه،،چقدر کودک درونمان آنروزها کودک تر بود
رسیدیم و رسیدیم کاشکی نمیرسیدیم ،کاشکی بزرگ نمی شدیم
به یاد تمام معلم و مدیر های دوران ابتدایی و راهنمایی چنارشاهیجان
آدرس برای ارسال مطالب و تصاویر خاطره انگیز90bonko @ gmail.com
بسم الله الرحمن الرحیم