معلما

زنگ "تاریخ " فرا می رسد،سالهاست از آن روز می گذرد ،آن روزها که جاده های باریک ایل  را با پای پیاده در نوردیدی ، سوار بر اسب عشق و علاقه از "پر گوشتی " و " آزاد خانی" گذشتی و راهی دیار آموختن شدی. از" قره قاج " گذشتی و ساحلش را پیمودی ،براستی چه عشقی بود که تو را  وا می داشت که این مسافت های طولانی را با پاهای خسته به پیمایی،زاده ی ایل بودی،سادگی ایل را به دبیرستانهای عشایری بردی، زاده ی ایل بودی ، روح ایل را به دانشسراهای ایل بردی و با قلمت نقشی  زدی میان ایل و  عشق،عشقی با نام جاوید " دانش"،تندیسی ساختی به بلندای "کوه بیل" و به وسعت دشت های "نرگس زار ی" که در کوچ ایل از "کوه سرخ " رو به سوی آن سرازیر می شدید.

معلما تو "جغرافیای" ایل را در رسیدن به "علم" پیمودی و از گردنه های سختی و مشقت گذشتی،شعری سرودی که در آن هم "نی چوپانان " تداعی می شد و هم کلام  عشق،هم فقیر را شاد می کرد و هم خان زاده را به زانو در می آورد ،سرودی ساختی که نغمه هایش سراسر  گردنه های پر پیچ و خم ایل را در برگرفت و "بچه کودکان "ایل را به سویت  می خواند ،دیداری کردی با ابولبشر دانش ایل با " محمد بهمن بیگی " ، همان که قلم را به دستانت داد ، معجزه ای کرد به نام " الفبا" و تو بر تخته سیای ایل با دستان زمختت نگاشتی:  "ایل باید به قله ها کوچ کند ،ایل نباید در دامنه ها بماند و خاک بخورد،بچه های ایل باید عشق را فرابگیرند ،ایل باید در اوج باشد،من بچه های ایل را باسواد خواهم کرد،من قلم را به دستان ساده و زمخت چادر نشینان خواهم داد،ایل چون چشمه های ایل باید روان باشد،زلالی و پاکی ایل باید وارد کتابها شود و چادر دانش در ایل باید به پا باشد و من قلم را در دستان تک تک آن ساده کودکی خواهم داد تا عشق بیاموزد و قلم معرفت را لای انگشتانش بچرخاند و بماند تا ایل بماند ،تا بخواند تا ایل بخواند تا بنگارد ،تا ایل بماند و بخواند و بماند "و بی شک قلم را به دستانم دادی، راههای پرپیچ خم ایل را خلاصه کردم در دفتری که سر آغازش نام خدا بود و انتهایش امضایی نقش می بست و  نمره ی بیستی را با "صد آفرین " انتهایش نصیب من می کرد.

معلما رسم زندگی را به من آموختی، آنگاه که رسیدیم به کتابی که در آن عشق بود و عشق   ،آب و بابا " هنوز در خاطرم زنده است، بابا نان داد و تو در کنارش عشق را به من دادی ،کدام ماندگار شد،؟" نان یا دانش"؟ مرا به جایگاهای بلند دانش کشاندی،دستانم را در این رفتن ها گرفتی،شیطنت های کودکانه ام  را تحمل کردی ، آن چوبی را که بر کف دستانم زدی یادآور این کلام آن بزرگ مرد شیرازیست که گفت "جور استاد به ز مهر پدر" که بی شک " مهر استاد بود و مهر استاد بود و مهر " چرا که امروزمان را مدیون آن چوب های مرکب از عشق ،دلسوزی و محبت تو هستیم "عشق و اراده ای که از ایل وام گرفته بودی،و آن عشق و محبت  را سی و اندی سال در راه تدریس عشق با معجون معرفت  به کام تک تک عزیزان این مرز بوم ریختی.

معلما "اجتماعی" بودن را به من آموختی.جمع و تقسیم "زندگی را به من اموختی و امروز اکثریت شاگردانت برای خودشان کسی شده اند و این "بودن شان " را مدیون "استاد " هستند " امروز دانش آموزانت هر کدام موجی شده اند به پهنای دشت های ایل و بلندای "دنا کوه" ، همان دانش آموزی که دیروز "الفبای زندگی " را از تو آموخت. زنگ ها یکی پس از دیگری زده شدند , مدت هاست که دلم برای زنگ "انشایت" تنگ شده است ،من امروز به نمایندگی خیل عظیم شاگردانت قلم را بر می دارم  ،همان قلمی که به دستانم دادی تا بنویسم " الف " با همان قلم می نگارم

معلما "زنگ انشا "شده است،"موضوع انشا این هفته " نامه ای به معلم دوران ابتدایی":چهره ی دوس داشتنی و سراپا لطف  خاطرات کلاس درس "آب،بابایت" را به یاد می آورم ، "پتروس در ذهنم نقش بست" ، "تصمیم کبری را چندین بار ورق زدم" ، "کوکب خانم  را با مهمانهایش و حسنک را با همه ی  حیواناتش  از خاطر گذراندم ،شعر کتاب خوب"و " انار صدانه یاقوت " را از بر شدم .اکنون بر  این تخته سیای  مجازی می نگارم "معلم عزیزم سالهاست که در خاطرم هستی و خواهی ماند و نقش تو را هیچ سونامی نخواهد توانست از یاد و خاطره ام بزداید،دوستت دارم به پاس تمام دلسوزی هایت و به احترام و پاس داشت زحماتت از جایم بلند شده و سر تعظیم فرود می اورم برایت سلامتی و شادی را آرزومندم،هر جا هستی شاد و مانا باشی ،بی گمان پاداش زحماتت را از یگانه اهورای پاک هستی دریافت خواهی داشت. به پاس تمام زحماتت و دلسوزی هایت می گوییم دوستت داریم.

به مقصد عشق با امضای کوچکترین شاگرد .یادگاری ازمعلم خوبم یونسعلی نجفی.

اهالی وب سایت بنکوی کمندی