بخشی از خاطرات جالب و خاطره انگیز حاج سرتیپ نجفی از بزرگواران بنکوی کمندی ،در ارتباط با ایجاد کلاس درس برای دانش اموزان بنکو در ان سالها و دیدار خاطره انگیزش با جناب اقای محمد بهمن بیگی از بنیان گذاران مدارس عشایری.
با سلام و سپاس از اینکه وقتتان را در اختیار ما گذاشتید...  و پرسش و پاسخ های بسیار (که در پست های بعد منتشر خواهد شد)و رسیدیم به خاطره زیبای حاج سرتیپ نجفی از دیدار با بهمن بیگی .
بنکو: اگه امکان داره در مورد دیدارتان با مرحوم بهمن بیگی بگید و خاطره تلاش برای ایجاد کلاس درس برای بچه های بنکو؟
تقاضای معلم کردیم.محمد خان (برادر زن فریبرز نجفی) در اداره آموزش پرورش آن زمان مشغول به کار بود .قوانین ان زمان اینگونه بود که برای ایجاد کلاس برای بچه های عشایر ،تعداد دانش آموزان نباید کمتر از  بیست نفر بودند.به اداره مربوطه رجوع کردم اعلام کردند تعداد شاگرد ها باید بیست نفر باشد چاره ای نداشتم سواد برای بچه های بنکو لازم و ضروری بود و "تعهد "دادم که تعداد بیست دانش اموز را برای تشکیل  کلاس درس حاضر کنم


 بنکو : بنکو در ان زمان کجا اتراق داشت؟

بنکوی کمندی در" بونه ی رودک "بود.پس از سپردن تعهد فردی بلند قد با چادر سفید ، گچ ،قلم  و دفتر وارد بنکو شد چادرسفید برپا شد  .باید بیست دانش آموز را به هر نحوه ای پیدا میکردم و حساب کردم دیدم  بچه های بنکوی خودمان در آن سالها چند نفری بیشتر نیستند و من تعهد داده بودم که 20 نفر حاضر کنم

بنکو: میشه از دانش اموزان اون مقطع زمانی نام ببرید؟

عبد الصمد، عبدالناصر ، محمد اسماعیل ، شکرالله ، خیرالله ،اسدالله و فرزندان خودم .این تعداد در قبال تعهدی که داده بودم کافی نبود .بنکوی کمندی پراکنده بود به هر نحوه ی باید برای کلاس مذکور دانش آموز پیدا میکردم  به دره ی باد(نزدیکی خشت) رفتم ، قربان(مرحوم سردار) و کشاورز را از دره ی باد سر کلاس آوردم. کافی نبود به راه افتادم و رفتم شابورات دنبال "ازل"(مرحوم صدرالله) . از بلوردی ها هم چند نفری بودند اردوان اژدهاکش ،شداد  (برادر زن بهرام نجفی.تعهد داده بودم و از سویی نگران آینده بچه های ایل بودم دیدم کسی باقی نمونده (بیشتر مردم توی اون زمان دنبال احشام بودند کمتر کسی به فکر سواد بود و سخت میشد کسی را قانع کرد درس بخونه اگر هم میومد علاقه ای نداشت و به زودی رها میکرد)
کسی به فکرم خطور نمیکرد یکی از دختر های "حمرا نجفی " را اوردم سر کلاس درس(خیلی ریز و با مزه بود)

،اگه اشتباه نکنم منیژه " بود به زور تعداد دانش اموزان به 12-13 نفر رسید کلاس با وجود کمبود دانش اموز با کلی مشقت تشکیل شد.در ان زمان بازرس برای وضعیت کلاس ها به هر بنکو سر میزد بازرسی به نام "حسین " آمد و خدا را شکر همه چیز خوب پیش رفت و به خیر گذشت .ولی این خوشی دیری نپایید .قیش یوردی بودیم که "اردشیر اژدهاکش " وارد کلاس درس شد و کلاس درس را منحل کرد به دلیل کمبود شاگرد .اردشیر اژدهاکش به طرفم آمد  به من گفت جناب ملا سرتیپ کلاس درس باید از اوبه دور باشد و دانش آموز نباید بوی پیاز داغ خونه را بفهمد  ... و تعداد دانش اموزات کم هست و باید تعطیل بشه جواب دادم جناب ازدهاکش مگه دانش آموز بچه شکال هستش که بوی پیاز داغ بخوره بهش بمیره .اینها (دانش آموزان) همه توی این دشت و بیابون بزرگ شدن. خب این معلم اومده برای تدریس بچه های اوبه و باید وسایل معیشت و زندگی را در اختیارش بزاریم(حاج سرتیپ توضیح دادند که بنا به باور قدیمی ها بچه شکال با استشمام بوی پیاز داغ میمیرد و همچنین توضیح دادند که در برهه ای از زمان که هیچ کس توان حتی رفتن به شهر را نداشت  و قدرت و توان درس خواندن نداشتند کلاس درس تشکیل دادند و معلم چادر به چادر خانه ی حاج سرتیپ روزگار میگذراندن و به مدت پنج سال تمامی خرج و مخارج کلاس را متقبل شدند و هیچ چشم و داشتی ندارند))

بنکو: کلاس درس را منحل کرد؟

آره ،اردشیر مدرسه را منحل کرد(اردشیر اژدهاکش از بازرسان و از کتاب داران سیار ایل بود.اطلاعات کامل در ادامه مطلب -پایین صفحه)
دو روز بعد با معلم که برامون فرستاده بودن رفتم شیراز پیش بهمن بیگی(خدا رحمتش کنه)

بنکو: اسم معلمی که برای بنکو فرستاده بودن؟

شکرالله فرزانه بود.الان ساکن شهرک گلستان شیراز است.تا چند سال پیش ازش خبر داشتم

( روح الله در اثنای گفتگو بیان کرد  که چند سال پیش با مهندس عبدالصمد به دیدار معلم دیرین بنکوی کمندی جناب آقای شکرالله فرزانه در شهرک گلستان رفته و به پاس داشت زحمات بی دریغش هدیه ای را هم به رسم یادبود به ایشان تقدیم کردند.برای جناب اقای فرزانه هر کجا که باشند و همچنین خانواده محترمشان ارزوی سلامتی میکنیم)

بنکو: دقیقا پس از اینکه کلاس درس بنکو را منحل کردن چه کار کردین؟

دو روز بعد با آقای فرزانه حرکت کردم به سمت شیراز،جناب بهمن بیگی با تیپ همیشگی اش که هیچگاه پیپ مخصوص را از لب دور نگاه نمیداشت پس از گرم و احوال پرسی سوال کرد چرا َشیراز آمدی؟ گفتم جناب اقای بهمن بیگی ،آقای اردشیر اژدهاکش کلاس درس ما را به خاطر کمبود دانش اموز منحل کردند جناب بهمن بیگی رو به آقای فرزانه کرد و گفتند مگر اردشیر از آمریکا آمده !حقوق شما را که اردشیر نمی دهد .به ایل و بنکوی کمندی برگرد و کلاس درس را از سر بگیر و به کارت ادامه بده .دلم ارام شد .به بنکو برگشتیم کلاس درس دایر شد و جناب فرزانه معلم فرستاده شده از سوی بهمن بیگی در بین بنکو مشغول به تدریس بود و تا کلاس پنجم بدین سان گذشت.وقتی  برای امتحانات سال بچه ها را به قره چمن برده بودند جناب بهمن بیگی سوالی از سیاوش پرسیده بود .سیاوش جواب داده بود. دستی به سر سیاووش کشیده بود و گفته بود درسته از همه کوچیکتری ولی سوادت از بزرگترها هم بزرگتر هست(بیشتر هست).

ادامه در پست های بعد

 

این گفتگو در نوروز ۱۳۹۲ انجام و این  پست اولین بار در تاریخ ۱۳۹۲/۱/۲۸ در وب سایت بنکوی منتشر شده است.(بازنشر)