بخشی از خاطرات محمد اسماعیل نجفی
اسم خانه ی من بی جهت "من درد مشترکم مرا صدا کن" نیست
چون واقعا درد مشترک داریم . کلاس پجم ابتدایی بودم . یونسعلی معلم من بود . من بودم و کتابام ویه مداد وچند دفتر .تنها ودور ازخانواده وپدر ومادر در ساختمان قدیمی سا خت پدر در سال 55 .در اطاقی که بیش از دو سوم ان انبار بود ومن با یک زیر انداز نمدی زرد ویه رختخواب ویه چراغ نفتی که هر روز یه مرگش بود وشب روشن نمی شد . پدر مرا رها کرده بود تا من درس بخوانم وبرای خودم کسی شوم . از من می پرسیدند تا کلاس چندم می خواهی درس بخوانی می گفتم تا بیستم . اینکه چه جوری من تاب اوردم ودرس خواندم خدا می داند . درسم بد نبود . تلاش می کردم ولی روحیه ای بسیار اسیب پذیر داشتم . سختی ها راتحمل می کردم ولی گله نمی کردم .شاید حس می کردم تازه خیلی هم خوشبختم که پدر من را دنبال گوسفند نفرستاده تا من به مدرسه بروم . باید ممنون هم بودم تا چه رسد به اعتراض . راستشو بخواهید بدانید چند بار هم می خواستم مدرسه را رها کنم وبروم .فاصله پرگوشتی تا چنار بدجوری برای من ایجاد زحمت کرده بود . دور از مادر وتنها . از صبحانه که خبری نبود اصلا نمی دانستم صبحها قبل از مدرسه رفتن باید مهمترین وعده غذایی یعنی صبحانه را باید بخورم . در مدرسه هم خبری از تغذیه رایگان نبود . کسی هم برایم لقمه نمی پیچید که در مدرسه ودر زنگ تفریح بخورم .ناهار هم اغلب اوقات نان خشک تیری بود که خدا بیامرز مادر صفر برای هفته ها برایم درست کرده بود .البته شاید تخم مرغی انهم اگه ظهر ها وقت برگشتن از مدرسه فرصتی برای پختنش پیدا می شد،بود . اخه مدرسه در دو شیفت صبح وعصر دایر بود مثل حالا یه شیفت نبود .حلوای ارده ای مش برزو ومرحوم کل نورعلی هم برای ناهار در مواقعی که پولی در جیب بود بد نبود .یه تومان کلی حلوا می شد
راستش حالا وقتی به اون روزا فکر می کنم نمی دونم چه جوری گذران عمر کرده ام .عقلم جایی قد نمی دهد . فقط می دانم گذشته است .درست می گویند گذر زمان همه چیز را حل می کند .از شام هم معمولا خبری نبود . برق هم نبود . دایم باید موی سرمان را کوتاه می کردیم . یه اقایی بود که الان برای خودش کسی شده یه ماشین دستی داشت .5 تومان می گرفت ودر محیط ازاد سر بچه ها را کوتاه می کرد . مد تی بود پولی نداشتم .پدر هم که لطف کرده بود من را به مدرسه فرستاده بود اصلا خودش را زده بود به بی خیالی وسراغی از من نمی گرفت . موی سرم بلند شده بود . یه روز صبح در صف صبحگاهی من شدم مصداق بی انظبا طی وعدم رعایت بهداشت و از طرف معلمم (یونسعلی ) که مدیر هم بود بشدت مورد شماتت قرار گرفتم که چرا موهایم را کوتاه نکرده ام. یادم هست موهایم را گرفت وجلو روی بچه ها کشید وگفت چرا موهایت کوتاه نیست . خیلی خجالت کشیدم ویکی از روزهایی بود که می خواستم مدرسه را رها کنم . وبه عمویم سفارش دادم به پدرم بگوید من قادر به ادامه تحصیل نیستم هنوز نمی دانم سفارشم به پدرم رسید یا نه وپدرم کاری کرد یا نه . هرچه بود گذشت وزمان برای نابسامانی زندگی من توقف نکرد . من تنهایی را از زمانهای دور به ارث برده ام .
خاطره ی شورایی
یه روز یکی از دوستان "دام دار مون" در فصل بهار قبل از اجازه کوچ توسط امور عشایری به شورا امد وخیلی مصر بود که از من نامه ای جهت انتقال گوسفندانش به ییلاق بگیرد . یعنی شورا به او اجازه انتقال دام به ییلاق بدهد .هر چه برایش صحبت کردم که این موضوع اصلا ربطی به شهر وشورای شهر ندارد انگار نه انگار .خلاصه با ناراحتی هنگام خروج از اتاق گفت شما خوتون را گم کردید ورفت یادش بخیر .شما فکر کنید اگه نامه می دادیم ما را مسخره نمی کردند؟ قضاوت کنید
بسم الله الرحمن الرحیم